اشک
اشک شد و قطره قطره از چشم هایم بیرون ریخت.و وجودم خالی شد.
حالا من ماندم.من و خاطراتی سرد ز بگذشته ای دور،یاد عشقی که با حسرت و درد ، رفت و خاموش شد در دل گور.
احساس می کنم دیگر حتی نوشتن هم آرامم نمی کند.دست هایم دیگربار غم روی شانه هایم را سبک نمی کند.
خسته ام!!
خسته ام از عشق هم خسته!!!
خسته ام از آرزوها ، آرزوهای شعاری
شوق پرواز مجازی ، بال های استعاری
لحظه های کاغذی را ، روزوشب تکرار کردن
خاطرات بایگانی ، زندگی های اداری
آفتاب زردو غمگین ، پله های رو به پایین
سقف های سرد سنگین ، آسمان های اجاری
با نگاهی سرشکسته ، چشم ها ی پینه بسته
خسته از درهای بسته ، خسته از چشم انتظاری
صندلی های خمیده ، میزهای صف کشیده
خنده های لب پریده ، گریه های اختیاری
عصر جدول های خالی ، پارک های این حوالی
پرسه های بی خیالی ، نیمکت های خماری
رو نوشت روزها را روی هم سنجاق کردن
شنبه های بی پناهی ، جمعه های بی قراری

چون عود نبود چوب بید آوردم