غروب غمگین
خداوندا چرا امشب جهان رنگی دگر دارد
مگر از حال زارم آسمان امشی خبر دارد ؟
زچشم اختران امشب عجیب خونانه می ریزد
خدایا آه من یعنی به این گرمی اثر دارد؟
غبار آلود و غمگین نو عروس آسمان امشب
زخاک مرده گویی کعجر نفرین به سر دارد
غروبی این چنین محزون خدایا با من دل خون
چه بازی های دیگر تا سحر دارد
دلم را هاله ای از غم چو ابری تیره می گیرد
مثال حال گنجشکی که تیری زیر پر دارد
من آن مرغ گرفتارم که صیاد جفا کارش
ز یادش برده صیدی را که جانی مختصر دارد
ز حال زار من امشب کسی آگاه می گردد
که چشمی دائما در راه و یاری در سفر دارد
ز کام تلخ من دیگر نمی پرسد پری روئی
که کامی عاری و لبی همچون شکر دارد
محمود سراجی
گرداب

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم آذر ۱۳۹۰ ساعت 13:22 توسط رضا
|


چون عود نبود چوب بید آوردم