صفحه دل
خواستم بر صفحه دل قصه ننویسم زغم اما نشد
خواستم محوش کنم عکس رخش را ازدلم اما نشد
خواستم چشمان خودرا بسته تا کویش روم امانشد
خواستم با این تن زخمی خودم سویش روم اما نشد
خواستم آغوش بگشایم به دل ماوا دهم اما نشد
خواستم عاشق بمانم عشق رامعنا دهم اما نشد
حواستم ساقی شده دل گریه ها ریزم به جام اما نشد
خواستم ساغر شده شاید رسم آن دم به کام اما نشد
صفحه دل می زند ازغم سراسر داد ها اما چه شد
عکس دلبر روی دل بنشسته با بیدادها اماچه شد
چشم خود رابستم و رفتم رسیدم بردرش اماچه شد
ازدلم یا قوت ها کندم نهم تاج سرش اما چه شد
چون که آغوشم گشودم پر زد ورفت ازبرم اماچه شد
معنی عشقی که در دل بود دانست دلبرم اما چه شد
بر درمیخانه ساقی گشتم و کشتم دلم اما چه شد
ساغرم بشکست وافتادش زمین آن دم دلم اما چه شد
صفحه دل خالی ازصد غصه شد اما نشد دیگر چه شد
قاب عکسش دید تنها قصه شد امانشد دیگر چه شد
تنها شایان

چون عود نبود چوب بید آوردم