دیدم
ناگهان دیدم سرم آتش گرفت
سوختم،خاکسترم آتش گرفت
چشم واکردم، سکوتم آب شد
چشم بستم، بسترم آتش گرفت
در زدم ، کس این قفس را وانکرد
پر زدم،بال وپرم آتش گرفت
ازسرم خواب زمستانی پرید
آب درچشم ترم آتش گرفت
حرفی ازنام توآمد برزبان
دستهایم ،دفتر آتش گرفت
قیصرامین پور

+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم تیر ۱۳۹۰ ساعت 15:49 توسط رضا
|
چون عود نبود چوب بید آوردم