+ نوشته شده در یکشنبه دهم آبان ۱۳۹۴ ساعت 14:55 توسط رضا
|
چون عود نبود چوب بید آوردم روی سیه و موی سپید اوردم خود فرمودی که نا امیدی کفر فرمان تو بردم و امید آوردم خواجه عبدالله انصاری در وطن مثل غریبانم،نمی دانم چرا روز و شب سر در گریبانم، نمی دانم چرا هر که از روی دل جانم فدایش می کنم مثل عقرب می زند نیشم، نمی دانم چرا
ای کـــاش دلـــم اســیـــر و بــیـمار نبود در بـــنـــد نــــگاه او گــــرفــتــار نــبـود من عاشق واو زعشق من بی خـبر است ای کــاش دل و دلــبــــر و دلـــدار نـبود
هر چند که دلتنگ تر از تنگ بلورم
با کوه غمت سنگ تر از سنگ صبورم
يک عمر پريشاني دل بسته به مويي است
تنها سر مويي ز سر موي تو دورم
آدمی اگر پیامبر هم باشد از زبان مردم آسوده نیست، زیرا : اگر بسیار كار كند، میگویند احمق است ! اگر كم كار كند، میگویند تنبل است! اگر بخشش كند، میگویند افراط میكند! اگر جمعگرا باشد، میگویند بخیل است! اگر ساكت و خاموش باشد میگویند لال است!!! اگر زبانآوری كند، میگویند ورّاج و پرگوست ..! اگر روزه برآرد و شبها نماز بخواند میگویند ریاكاراست!!! و اگر نكند میگویند كافراست و بیدین .....!!! لذا نباید بر حمد و ثنای مردم اعتنا كرد و جز ازخداوند نباید ازكسی ترسید. پس آنچه باشید که دوست دارید.