دیریست
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم دی ۱۳۸۹ ساعت 9:53 توسط رضا
|
رفتي بدون تو دارم تو خشکيا جون ميکنم بي کس و تنها موندم و همش دارم جا ميزنم چرا تو رفتي بي خبر من باتوام اي در به در باشه برو ولي بدون من هميشه منتظرم عيبي نداره من ميگم شايد ازم خسته شدي ميخواي بري روت نميشه ميدونم بازنده شدي اول بازي يادته؟ گفتي دوسم داري زياد اما حالا داري ميري
اخ که دنيا چه بي وفاست
در تنهایی خود لحظه ها را برایت گریه کردم
در بی کسیم برای تو که همه کسم بودی گریه کردم
در حال خندیدن بودم که به یاد خنده های سرد و تلخت گریه کردم
در حین دویدن در کوچه های زندگی بودم که ناگاه به یاد لحظه هایی که بودی و اکنون نیستی ایستادم و آرام گریه کردم
ولی اکنون می خندم آری میخندم به تمام لحظه های بچگانه ای که به خاطرت اشک هایم را قربانی کردم
چون عود نبود چوب بید آوردم


